نمیدونم چه اتفاقاتی تو این ذهن کوچیکم رخ میده که ساعت ۳ نصفه شب یهو یاد استاد فیزیک قلم چی افتادم و اون دوران تباه. گوگل کردم دیدم چقددددرررر لاغر شده. برگهام ریخت. و دیدم براش فن پیج زدن و از همه سوراخ سمبه های کلاس ازش عکس گرفتن:|
ولی از اون دوران فقط کلاسهای فیزیک بهم خوش می گذشت. اون موقع مغزم بیشتر کار میکرد و عاشق فیزیک بودم. هنوزم هستم. و هندسه هم خیلی برام جذاب بود. کلاسهای این آقاهه یه سره می خندیدیم ولی جدی خیلی خوب درس میداد. خدا رو شکر اون موقع ها آدم مزخرفی که الان هستم ، نبودم. و گرنه یه دور هم روی ایشون کراش میزدم و اوضاع نا بسامان تر میشد
. خیلی هم استقلالی بود و تیکه های بامزه ایی مینداخت. دلم میخواد بگم یادش بخیر. ولی دوران کنکور ،پشت کنکور اصلا چیز جالبی نبود برام. خدا رو شکر تموم شد:/
+خودم رو دوست ندارم. امروز دلم میخواست برم مامان رو بغل کنم بگم ببخشید که من دخترتم.
+قرنطینه داره فشار میاره لعنتی.
+رخ دادن؟ کدوم احمقی اینجوری حرف میزنه. یعنی دارم ادا...رو در میارم؟.
+همین که ادا...رو در آوردن رو سانسور میکنم یعنی دارم ادا ...رو در میارم.
+نمیدونم معنیش میشه چی:/
برچسب:
نویسنده: ترانه بختیاری